|
درباره یه آدم که از این دنیا سیر شده!
|
نه نميشه!به خدا قصد مزاحمت ندارم.فقط چند لحظه ميخوام حرفهامو بشنويد بعد تصميم بگيريد.
نه لطفا مزاحم نشو.آخه چرا خانم....شما كه من را ميشناسيد.
نه ولم كن،نه خودت نه حرفات اصلا برام مهم نيستن اگه زيادي گير بدي ميرم حراست.........
اين نه دروغه نه داستان البته شايد داستان چون ماجراي سومين تلاش و آخرين بدبياري و ناكامي من تا چند روز پيش مي باشدديگه با اين يكي كلكسيون بدبياري هام تكميل،تكميل شده!
قبلا ها زياد تو دانشكده مي ديدمش اما توجه چنداني بهش نمي كردم تا اينكه يه روز،يه روز لعنتي به سرم افتاد كه با هاش حرف بزنم و از همون لحظه نحس داستان عشق سوم من شروع شد.عشقي با مصائب زياد.
شوپنهاور ميگه:هيچ چيز در اين دنيا آنقدر مهم نيست كه خود را به خاطر آن به مخاطره بي اندازيم،خوب من نيز چوب خطاهاي خودم را خوردم ،شايد زياد اين زندگي نكبتي را جدي گرفتم.
خوابم مي آيد،استاد وراج سخت گير درس مي دهد چه زياد.
توجه كنيد قارچ فيتوفترا باعث ايجاد بيماري بلايت................................
استاد،جان مادرت بي خيال.عشق را بچسپ،عشق سر كلاس را، كنار من در رديف چهار مي نويسد جزوء با سرعت هزار!
و دل من چه تند ميزند با سرعت هزار.آخ دلم!
ساعت ۶ كلاس تمام عشق من نيز تمام در راهرو دختري خرامان از راه پله پايين مي رود از پشت ديدم او را ،عاشق شدم.يك دل كه نه هزار دل.
استاد عشق را بچسپ!
گناه
گنه كردم گناهی پر ز لذت
كنار پيكری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه كردم
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
نگه كردم بچشم پر ز رازش
دلم در سينه بی تابانه لرزيد
ز خواهش های چشم پر نيازش
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
پريشان در كنار او نشستم
لبش بر روی لب هايم هوس ريخت
زاندوه دل ديوانه رستم
فرو خواندم بگوشش قصه عشق:
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق ديوانه من
هوس در ديدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در میان بستر نرم
بروی سينه اش مستانه لرزيد
گنه كردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی كه گرم و آتشين بود
گنه كردم میان بازوانی
كه داغ و كينه جوی و آهنين بود
فروغ فرغ زاد

گناه شایدم بد باشه اما مصائب بعد از آن لذت را از بین میبرد.
من اشتباهی انجام دادم که حالا خیلی پشیمانم!!!!!!!!!
من فکر می کنم که تمام ستاره هایم
به آسمان گم شده ای کوچ کرده اند
و شهر، شهر چه ساکت بود
من در سراسر طول مسیر خود
جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ
و چند رفتگر
که بوی خاکروبه وتوتون می دادند
وگشتیان خسته ی خواب آلود
با هیچ چیز روبرو نشدم....
دوباره وبلاگی دیگر اما این مرتبه همراه با ناکامی در امر وبلاگ نویسی،از ناکامی های خود در زندگی روزمره ام می نویسم زندگی که حتی یک دقیقه ان هم ارزشی ندارد.
زندگی سراسر از شکست ها و ناکامی های ناخوشایند و کل فلسفه آن این است:
بهتر بود که به دنیا نمی آمدم!